امروز صبح اومدم دکمه پیرهنمو ببندم .. دوکمش افتاد ...
اومدم کیفم رو بردارم .. دستش در اومد ...
اومدم در اتاق رو ببندم .. دستگیره در از جا کنده شد افتاد ...
دو ساعته میخوام بشاشم میترسم!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:15 توسط بزرگ
|
سفید برفی ، صداش خروسک گرفته....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:46 توسط بزرگ
|
همتون تنهايين...همراه اول دروغ ميگه!!
"ايرانسل"
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:44 توسط بزرگ
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:15 توسط بزرگ
|
به نظر من،
تنها روزی که یک زن خوشحال از خواب بیدار میشه، روزِ عروسیشه؛
فک کن اون روز بیدار میشه و میدونه چی باید بپوشه....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:59 توسط بزرگ
|
دوستم: چقد مامانت خوب و مهربونه
من: واسه اینکه تو اینجایی !!!
حقیقته ها ....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:44 توسط بزرگ
|
روز مادر که گذشت اما این خانوما وقت کردن یه کم بیشتر خودشونو تحویل بگیرن هر وبلاگی میرم عکس یه مامانه جیگر زدن با یه بچه خوشگل بغلش خودشون به خودشون تبریک گفتن ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:43 توسط بزرگ
|
یه تی شرت خریدم رفتم این چاپ فلکسی ها دادم روش بنویسن
" از من نپرسید کِی درسم تموم میشه "
تو مهمونی های خانوادگی میپوشم اعصابم خیلی آروم شده
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:25 توسط بزرگ
|
اگه من خدا بودم ... همونطور که برای سرنوشت بعضی از اقوام مثه لوط ، هود و ...توی قرآن سوره و آیه آورده ، یه سوره به اسم "ایرانی" هم بهش اضافه میکردم به شرح زیر:
بسم الله الرحمن الرحیم / خلایق هر چه لایق / صدق الله العلی العظیم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:2 توسط بزرگ
|
همین که میری تو یه رابطه جدی از در و دیوار خاطرخواه میریزه برات
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:45 توسط بزرگ
|